تبليغاتX
خامی‌ها
فغان
ارزانی این هر لحظه‌ها
داغ فریاد
بر پیشانی پریشانی‌ها
که پرده‌در این بغض
نه اشک
خونابه‌ی جاری از دستان از تیغ گذشته است
|
پیش از شما
به سان شما
بی‌شمارها
با تار عنکبوت
نوشتند روی باد
کاین دولت خجسته‌ی جاوید زنده باد

شفیعی کدکنی

|
گر شعله های خشم وطن زين بيشتر بلند شود
ترسم به روی سنگ لحد نامت عجين به گند شود

پر گوی و ياوه ساز شدی، بی حد زبان دراز شدی
ابرام ژاژخايی ی تو اسباب ريشخند شود

هرجا دروغ يافته ای درهم چو رشته بافته ای
ترسم که آنچه تافته ای، بر گردنت کمند شود

باد غرور در سر تو، کور است چشم باور تو
پيلی که اوفتد به زمين حاشا دگر بلند شود

بر سر کله گشاد منه، خاک مرا به باد مده
ابر عبوس اوج - طلب، پابوس آبکند شود

بس کن خروش و همهمه را، در خاک و خون مکش همه را
کاری مکن که خلق خدا گريان و سوگمند شود

نفرين من مباد تو را، زان رو که در مقام رضا
دشمن چو دردمند شود، خاطر مرا نژند شود

خواهی گر آتشم بزنی يا قصد سنگسار کنی
کبريت و سنگ در کف تو خاموش و بی گزند شود

سیمین بهبهانی
25 خرداد 88
|
این روزها که می‌گذرد، شادم
این روزها که می‌گذرد، شادم که می‌گذرد این روزها
شادم که می‌گذرد

قیصر امین‌پور

|
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد

باد خزان نکبت ایام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد

آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد

ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز
این تیزی سنان شما نیز بگذرد

چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد

در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد

بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد

پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد

سیف‌الدین محمد فرقانی
با تلخیص

|
دشنه بود
نه دست
بهانه‌ی برخاستنت،
دست‌آویزت.

دشنه در پهلو
کنارت ایستاده‌ام.

|
[...]
داد خواهم خواست
از تو از بیداد کوری کو به من زین سانت کودک‌وار
بر من چوبین آهن‌پوش دل‌مردار
روا کردی و خندیدی
بر این در خانه خویشش همی خفته، خمش کفتار

بدان روزی از این روزان
ز بالای بلند چرخ خون‌افشان
صلا خواهد تو را آمد
که ای کوچک!
بدین‌سان آمدستت نوبت دیدار
دل بسپار.

از میان یادداشت‌های قدیم
در کشاکش بهار

|
[...]
با زبان خشکیده در دهان خواب‌آلوده گفتم:
چه کنم؟
به هنگام خوابیدن و برخاستن نیاموخته‌ام
و به هنگام گفتن و نگفتن
که به هنگام‌ترین بی‌هنگامم
[...]

از میان یادداشت‌های قدیم
در کشاکش بهار

|
نفرین
نفرین بر من
نفرین بر من که طلسم ناشده
                          بی های و هویم
|
از این راه نه چندان دور
در کشاکش این پیوند بی‌شگون
به خستگی
و به مبارکباد هر هم‌آغوشی،
لبخند حواله می‌کنم.

از این راه نه چندان دور تا فتح قله‌های خواب
در حسرت سال‌های درگذار
به نفرین راه‌های هر لحظه امیدوار،
دندان خشم می‌سایم
و به رسوایی
فریاد «ای کاش!» سر می‌دهم.

|