شفیعی کدکنی
پر گوی و ياوه ساز شدی، بی حد زبان دراز شدی
ابرام ژاژخايی ی تو اسباب ريشخند شود
هرجا دروغ يافته ای درهم چو رشته بافته ای
ترسم که آنچه تافته ای، بر گردنت کمند شود
باد غرور در سر تو، کور است چشم باور تو
پيلی که اوفتد به زمين حاشا دگر بلند شود
بر سر کله گشاد منه، خاک مرا به باد مده
ابر عبوس اوج - طلب، پابوس آبکند شود
بس کن خروش و همهمه را، در خاک و خون مکش همه را
کاری مکن که خلق خدا گريان و سوگمند شود
نفرين من مباد تو را، زان رو که در مقام رضا
دشمن چو دردمند شود، خاطر مرا نژند شود
خواهی گر آتشم بزنی يا قصد سنگسار کنی
کبريت و سنگ در کف تو خاموش و بی گزند شود
قیصر امینپور
باد خزان نکبت ایام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد
آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز
این تیزی سنان شما نیز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد
پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد
سیفالدین محمد فرقانی
با تلخیص
بدان روزی از این روزان
ز بالای بلند چرخ خونافشان
صلا خواهد تو را آمد
که ای کوچک!
بدینسان آمدستت نوبت دیدار
دل بسپار.
از میان یادداشتهای قدیم
در کشاکش بهار
از میان یادداشتهای قدیم
در کشاکش بهار